تبليغاتX
صدای شکستن خاطره ها...

هفت شماره ی ساده و... بوق بوق  در تلفن!همين!

گوشی را بردار که مي خوام فاصله رو گريه کنم..

گوشی را بردار ! خسته از بوقای اين تلفنم..

گوشی رو بردار تا بگم خاطرهام کهنه شدن ...

نبايد اين جوری میشد قصه ی عشق تو ومن ...

گوشی رو بردار تا بگم :تا ته خط خرابتم ...

هنوز کنار اين سکوت منتظر جوابتم...

صدار زنگ تلفن میگه منو يادت میاد؟

من همونمکه عمرمو چشمای تو داده به باد ...

صدار زنگ تلفن ميپرسه سهم من کجاست ؟

گناه اين دربه دری به گردن کدوم ماست؟...

  نه! نرو! صبر کن...
قرارمان اين نبود...
بايد سکه بيندازيم.
اگر شير آمد:ترديد نکن که دوستت دارم
اگر خط آمد:مطمئن باش دوستدارت هستم
صبر کن سکه بيندازيم...
اگر دوستت نداشتم.....آن وقت برو...

خداوندا! دستانم خالی اند و دلم غرق در آرزوها ...

يابه قدرت بی کرانت دستانم را توانا گردان، يا دلم را از آرزوهای دست نيافتنی خالی کن...

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 1:10  توسط یاسمن | 

پيرمردی صبح زود از خانه‌اش خارج شد. در راه
با يک ماشين تصادف کرد و آسيب ديد.
عابرانی که رد می‌شدند به سرعت او را به اولين
درمانگاه رساندند .
پرستاران ابتدا زخم‌های پيرمرد را پانسمان
کردند. سپس به او گفتند: "بايد
ازت عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسيب و
شکستگی نديده باشه"
پيرمرد غمگين شد، گفت عجله دارد و نيازی به
عکسبرداری نيست .

پرستاران از او دليل عجله‌اش را پرسيدند .
زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می‌روم
و صبحانه را با او
می‌خورم. نمی‌خواهم دير شود !
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می‌دهيم.
پیرمرد با اندوه گفت : خیلی متأسفم. او آلزايمر
دارد. چيزی را متوجه
نخواهد شد! حتي مرا هم نمی‌شناسد !
پرستار با حيرت گفت: وقتی که نمی‌داند شما چه
کسی هستيد، چرا هر روز صبح
برای صرف صبحانه پيش او می‌رويد؟
پیرمرد با صدايی گرفته، به آرامی گفت: اما من
که می‌دانم او چه کسی است ...!

چقدر سخته تو چشمای کسی که تموم عشقتو ازت دزديد و جاش يه زخم هميشگي به قلبت هديه کرد زل بزنی و به جای اينكه  لبريز از كينه و نفرت باشی حس کنی که هنوزم . . . .

چقدر سخته دلت بخواد سرت رو به ديواری تكيه بدی که يكباره زير آوار غرورش همه ی وجودت له شده ...

چقدر سخته تو خيالت ساعت ها باهاش حرف بزنی اما وقتی ديديش...

چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خيس کنه اما مجبور باشی بخندی ...

چقدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ ديگری ببيني و هزار بار تو خودت بشکنی ، اونوقت آروم زير لب بگی:

گل من باغچه ی نو مبارک...

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 16:51  توسط یاسمن | 

 

سکوتم را به باران هديه کردم

تمام   زندگی را  گريه  کردم

نبودی  در فراق  شانه هايت

به هر خاکی رسيدم تكيه کردم...

به حرمت آن شاخه ی گل سرخ که لای دفتر ترانه هايم خشک شد ! به حرمت قدمهايي که با هم در آن کوچه ی هميشگی زديم ! به حرمت همه ي خاطراتي كه با هم داشتيم! نه... ! تو حتی به التماس هايم هم اعتنا نکردی... ! قصه به پايان رسيد و من همچنان در خيال چشمان سياه تو ام که ساده فريبم داد ! قصه به پايان رسيد و من هنوز بی عشق تو از تمام رويا ها دلگيرم...

 

همه ی عمر دير مي فهميم..تو لحظه ها و دقيقه های اخر....وقتی عمر همه چيز داره تموم مي شه...

مثل وقت هايي که ...

زندگی تو لحظه های از دست دادن شيرين ميشه...

يه لحظه افتاب تو هوای سرد غنيمت ميشه...

خدا تو موقع سختيها تنها پناهت میشه...

يه قطره نور توی دريای تاريكي واست همه ی دنيا ميشه...

يه عزيز وقتی که از دست رفت برات همه کس ميشه...

هيچ کس مطمئن نيست که فردا رومی بينه يا نه.

امروز تمام چيزها و ادمهای دور و برت رو خوب ببين

زندگی خيلي طولانی نيست...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 0:25  توسط یاسمن | 
 

من صبورم اما...

اين بغض گران صبر نمی داند چيست !!......  

و به ياد مي آورم روزي را که با چشماني اشک بار به تو خيره شدم درحاليکه تو به زمين نگاه مي کردي و من نيز به زمين خيره شدم و اشکهايم را که روي زمين ريخت ، تو اشکهايم را ديدي !

 

به ياد مي آورم زماني را که مادرم مي گفت اگر عاشق کسي شدي به چشمهايش نگاه کن تا تو را هميشه به ياد داشته باشد ! من نيز يک بار فقط يک بار آنچنان به چشمانت خيره شدم ... نمي دانم يادت هست يا نه ؟

 

باز هم يادم مي آيد روزي را که با هم زير باران راه مي رفتيم و تو از صورت خيس من خنده ات گرفته بود ، همان روز چشمهاي خندان بارانيت را در ذهنم ثبت کردم و همان شد که هرگز نتوانستم تو را فراموش کنم !

 

وآخرين نگاهت را ! همان روزي که با دستت روي ديوار يک خط راست کشيدي و گفتي اين خط مستقيم تو هستي و بعد در کنار همان خط مستقيم ، خطي کج و معوج کشيدي و گفتي اين خط کج و معوج هم من هستم و زدي زير خنده ! وقتي خنديدي نگاهت ترسي را به وجودم انداخت که آن ترس را با لبخند پوشاندي وقتي که چشمانت تنگ شد!

 

و رسيد روزي که به زمين خيره شده بودي و مرا نگاه نمي کردي ... وقتي اشکهايم را که روي زمين مي ريخت ديدي بلند شدي و به سرعت از من دور شدي ! نگاه آخر را از من دريغ کردي ! دريغ کردي ! به همين سادگي ! سادگي !....

ديشب باز به ياد تو با چشماني باراني خوابيدم...

اگر مي دانستم اينقدر ظالمي هرگز دريچه قلب مملو از عشق و

محبتم را به رويت نمي گشادم

دلم براي لحظه به لحظه با تو بودن تنگ است...

می رسد روزی که فرياد  وفا را سر کنی 
                
                       
می رسد روزی که احساس مرا باور کنی

می رسد روزی که نادم باشی از رفتار خود
 
                         خاطرات رفته ام را مو به مو از بر کنی

   می رسد روزی که تنها ماند از من يادگار

                         نامه هايي را که با دريای اشکت تر کنی

   می رسد روزی که تنها در مسير بی کسی

                         بوته های وحشی گل را ز غم پرپر کنی

  می رسد روزی که صبرت سر شود در پای من

                          آن زمان احساس امروز مرا باور کنی

می رسد روزی ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 23:41  توسط یاسمن | 

                                                           قصر نمی خواهم...

 باغ نمی خواهم...

تنها پنجره ای می خواهم...

رو به خوشبخت ترين کوچه ی دنيا

که گاهی

فقط گاهی

تو از آن می گذری . . .

روزی اگر سراغ من آمد به او بگو:

او پاک زيست

پاکتر از چشمه های نور

همچون زلال اشک...

وقتی به ياد روی تو می بود

می گريست...

روزی اگر سراغ من آمد به او بگو:

آن لحظه ای که ديده برای هميشه بست

آن نام خوب بر لب لرزان او نشست

شايد روزی اگر...

چه؟

او؟

نه

آه... نمي آيد ...

برای رسيدن به تو ...

خودم را قسمت کردم...

تو را سهم تمام روياهايم کردم...

انصاف نبود...

تو که ميدانستی با چه اشتياقی خودم را قسمت میکنم

پس چرا زودتر از تکه تکه شدنم جوابم نکردی؟؟؟؟

برای خداحافظی خيلی دير بود...

 خيلی دير ...

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 4:9  توسط یاسمن | 

كارت پستالي قديمي...

 

"دوستت دارم فراموشت نخواهم كرد"

 

جمله‌اي بي‌روح و بي‌حس بود

 

با غباري از فراموشي ايام

 

يادگار لحظه‌ي طوفاني ديدار

 

گرچه از آن جمله ديگر موج‌هاي عشق او طغيان نمي‌كرد...

 

مانده بودم

 

سخت حيران و پريشان...

 

هيچ راه ديگري باقي نبود...

 

آتشي افروخته در پيش رويم بود....

 

سايه‌ها لرزان و مبهم رقص مي‌كردند بر ديوار

 

لحظه‌اي ترديد... اما نه!

 

كارت‌پستالي در آتش، باورت مي‌شد؟..

 

دوستت دارم فرامو ... باقيش مي‌سوخت

 

دوستت دارم فرا ... دود و لهيب سرخ آتش بود

 

دوستت دا ... آي آتش صبر كن

 

اين تمام هستي من بود روزي

 

شاهدي بر قطره قطره اشكهايم

 

شاهدي بر عشق پاكم آي آتش...

 

اما بعد...

 

دو ... و ديگر هيچ

 

دود شد هر آنچه بود از خاطراتش...

 

 

راه می روم و جسم برگهای خشك را بی هيچ ترحمی

خرد می كنم ...

و حس می كنم كه هميشه و تا انتهای عالم در وجودمی ...

وقتی دلم تنگ می شود به سراغ رز زردت می روم

و لمس تنها يادگارت آرامم می كند...  

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 2:13  توسط یاسمن | 

برای سالها می نویسم...

سالها بعد که چشمان تو عاشق می شوند...

افسوس که قصه ی مادربزرگ درست بود...

همیشه یکی بود و یکی نبود...

یکی بود، یکی نبود... وقتی این یکی بود، اون یکی نبود. وقتی اون یکی بود، این یکی نبود. مهم نیست کی بود، کی نبود؛ ولی حیف که هیچوقت این یکی با اون یکی نبود...

 

 

خدایا...

چه لحظه هایی که در زندگی ترا گم کردم اما تو همیشه کنارم بودی...

 

چه دقیقه ها که حضورت را فراموش کردم اما تو فراموشم نکردی...

 

چه ساعت هایی که غرق در شادی و غرور، تو رو که پشت همه موفقیت هام قایم شده بودی از یاد بردم اما تو همیشه به یادم بودی...

 

وقتی خسته از همه جا و همه کس ناامیدانه به تو پناه آوردم تو پناهم دادی...

 

وقتی از آدم های دور و برم دلم گرفت ...

 

و دنیا غم هاش و بهم ارزونی کرد تو به قلبم آرامش دادی...

 

تو با حضورت به خنده هام هدف دادی ، به گریه هام دلیل دادی ، به زندگیم ، به نفس کشیدنم رنگ دادی...

 

وقتی قلبم تپید تو همه عظمت و بزرگیت رو تو قلب کوچک و خسته ام جا دادی...

 

وقتی بهم بخشیدی و ازم گرفتی فهمیدم این معادله زندگیه نه غصه خوردن واسه نداشته هاش ...

 

نه شاد بودن واسه داشته ها ...

 

و وقتی به ازای نداشته ها بهم چیز های دیگه ای دادی اونوقت به بزرگی و مهربونیت بیشتر پی بردم ...

 

و فهمیدم بیشتر از اون چه که هستی باید مهربون باشی ...

 

خدای مهربونم  خیلی دوست دارم خیلی زیاد و به خاطر همه چیز ممنون.....

 

به خاطر سه چیز سپاسگذارم...

 

دادن هایت ندادن هایت گرفتن هایت...

 

دادن هایت را نعمت ، ندادن هایت را رحمت ، گرفتن هایت را حکمت...

 

 

             واژه ها آکنده از دردند ، باور ميکني ؟

                                                                       شعر ها خاکستر سردند ، باور ميکني ؟

              اولش وقتي من از عشق تو ميگفتم ، هنوز

                                                                        عشق را باور نميکردند ، باور ميکني ؟

              روز ها کوتاه شد ، شب درد بي درمان گرفت

                                                                  جغد ها از ترس شب مردند !،   باور ميکني ؟

               گله ها بعدش به اين آوارگي راضي شدند

                                                                   گرگ ها را بره ها خوردند !  باور ميکني ؟

                باد پاييزي به گوش يک درخت پير گفت

                                                                          برگهايت بر نميگردند ،  باور ميکني ؟

                 برگ آخر،  بازي پاييز با تک خال من 

                                                                       سبز ها را زرد ها بردند ،  باور ميکني ؟

                 آخرش وقتي من از عشق تو ويران ميشدم

                                                                       گرگها هم گريه ميکردند ،  باور ميکني ؟...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 18:55  توسط یاسمن | 

 

حقیقت به آدم خیلی نزدیکه...اما بهتره بهش دست نزنی!...دستاتو میسوزونه!...

ببین!...

چیزهایی هست که دیگر تکرار نمی شوند...

تو دیگر ده ساله نمی شوی ... و من دیگر به دبیرستان نمی روم...

نگاه کن! ...

من می دوم و مرغان دریایی را از روی شن ها پرواز می دهم...

و این لحظه تمام می شود.. و من و شادی لحظه ام ...صدای تو...و شجاعتمان....در تصویر پرواز مرغان دریایی برای همیشه زندانی  می شود...

سالها می گذرد و ما هر روز بی آنکه بدانیم لحظه های تکرار ناپذیر زندگیمان را در تصویرها زندانی

 می کنیم و آنها را چون گنج درد آور شیرینی در پستوی روزمرگی هایمان پنهان می کنیم و میگذاریم بمانند...

بمانند برای شبهای تنهایی...و روزهای دلتنگی...که مرهمی باشند؟نه!هیزمی.... که بسوزانند بیشتر...

ببین...

همیشه چیزهایی است که تکرار نمی شوند...وچون تکرار نمی شوند....ابدی اند.جایگزین ندارند...

و چون تکرار نمی شوند...دردند...رنجند...عزیزند...

ببین!

ما چگونه زندانی تصویرها وتصور هاییم

ما چگونه به دردهای کهنه خو میکنیم!...

ما چگونه تکرار را زندگی می کنیم!...

ببین!

درخت گیلاس توی حیاط دیگر تکرار نمی شود...

تو و من نیز!! ...

به ياد داشته باش هر وقت دلتنگ شدي به آسمان نگاه کن...

 کسي هست که عاشقانه تو را مي نگرد و منتظر توست. اشکهاي تو را پاک مي کند و دستهايت را صميمانه مي فشارد. تو را دوست دارد فقط به خاطر خودت. ..

و اگر باور داشته باشي مي بيني ستاره ها هم با تو حرف مي زنند. باور کن که با او هرگز تنها نيستي. فقط کافيست عاشقانه به آسمان نگاه کني...

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 22:28  توسط یاسمن | 
                                                                                                    

دیشب از آن شب هایی بود که باز دوباره سر تا پايش به دلتنگی گذشت. وقتی یادی ز خاطره ها می کنی، همان خاطره هايي که...                                                                     

 می دانی  گاهی وقت ها با هزار سختی و اضطراب بعضی لحظه ها را خاطره می کنی و یک عمر آن خاطره

ها دلت را می لرزاند، اشکت را جاری می کند ، اما...یک لبخند کوچک هم ضمیمه لبانت میکند که این لبخند یک دنیا می ارزد! . این لحظات می شود گرگ و میش اشک و لبخند... گاهی اشک گاهی لبخند...

خیلی وقت است...خیلی وقت است خودم را می خواهم رها کنم در جریان باد  تا... خیلی وقت است چشمهایم را می بندم تا نگاه نکنم به روزهایی که گذشت، به روز هایی که   فقط  گذشتند، به روزهایی که خاطره شده اند اکنون...                                                                                          

از خواب مي پرم                                                                                                        
 
چيزي يادم نمي آيد                                                                            
فقط از چشمان خيسم مي فهمم كه خواب تو را مي ديده ام                                                    
اي كاش در كنارم بودي                                                                            
تا همانگونه كه دلم را شكستي                                                                                  
سكوت تنهاييم را نيز بشكني                                                                
كنار پنجره مي روم                                                          
آسمان بر خلاف دل ابريم صاف است                                                                                 مانند هر شب ستاره ها را مي شمارم                    
يكي كم است....                                                                                           
شايد امشب هم در جايي كسي مانند من ستاره اش را به بهاي دل شكسته اي داده است

                                                                                                      

            

نگرانم...

نگران دوری دستهایمان
و بی قراری فاصله ها …
نگران باران های آمده و نيامده…
مرور کردن شب و روز…
نگران تنها شدن …
نگران کم شدن آبی های آسمان…
 نگران حرفهای نگفته ی چشمهايمان
و غبار گرفتن کوچه های خاطره …
نگران سرد شدن نفسهايمان…
کمرنگ شدن اشتياق ديدارمان…
نگران بومهای خالی ديوارها …
نگران يخ زدن قلبهايمان
نگرانم…
نگرانم…
نگرانم…

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 22:51  توسط یاسمن | 
 

بهار اومد...
به همين سادگی يک سال ديگه هم گذشت...با شادی و غم ... چه آرزوهایی که بوده و هست...
چه اتفاقهای خوب و بدی که برای هر کدوممون افتاد... چه روزها و شبهایی که خندیدیم و گریه کردیم...
اما با تمام اینها یک سال با تمام خوبی ها و بدیهاش گذشت...
روزهايي كه گذشتند... روزهاي سرد... برفي و سفيد...  روزهاي باروني... روزهاي دو رنگين كموني... روزهاي خوب.. بد..وحشتناك...
همه روزايي كه گذشتن... روزهاي گرم... روزهاي داغ... روزهاي پاييزي...
  نميدونم....
هيچي نميدونم ولي از يه چيزي مطمئنم اينكه همه گذشتمو دوست دارم  حتي روزاي وحشتناكشو....
کی ميدونه تو لحظه به لحظه اين سال چی منتظرمونه ...
امیدوارم سالی قشنگتر از سالهای
گذشته داشته باشیم ...

پیشاپیش سال جدید رو به همتون تبریک میگم

هي ...!! پشت سرت را نگاه كن ! در سالي كه گذشت چند تا دل را شكستي ؟! چند دل بدست آوردي ؟! اشك چند چشم را در آوردي ؟! بر روي چند لب ، لبخند نشاندي ؟! چند تا روح را آزردي ؟! چند روح را به پرواز در آوردي ؟! در چند وجود ، بوته ي محبت كاشتي ؟! ريشه ي كينه ي چند قلب را بارور كردي ؟! کدام نابساماني را سامان دادي ؟! چه زخمهائي را التيام بخشيدي ؟! کدام بيچاره را چاره نمودي ؟! کدام روح آشفته را آرامش بخشيدي ؟! ........

يادت هست؟!!!

آنگاه كه غرور كسي را له مي كني... آن گا كه كاخ آرزوهاي كسي را ويران مي كني... آنگاه كه شمع اميد كسي را خاموش مي كني... آن گاه كه بنده اي را ناديده مي انگاري...  آنگاه كه حتي گوشت را مي بندي تا صداي خرد شدن غرورش را نشنوي ... آنگاه كه خدا را مي بيني و بنده خدا را ناديده مي انگاري... مي خواهم بدانم دستانت را به سوي كدام آسمان دراز مي كني تا براي خوشبختي خودت دعا كني ؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 15:36  توسط یاسمن | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
اين روزا عشق آدما مثل عروسك بازيه
آخر قصه ها همش حرف خداحافظيه
ديگه كسي تو كوچه ها شعرو غزل نمي خونه
نگاه هيچكي تا ابد به قاب در نمي مونه
اين روزا رسم آدما رفتن و برنگشتنه
ساده ترين كار همه از همديگه گذشتنه
اين روزا كار عاشقا گريه و چشم به راهيه
جرم و گناه همشون گناه بي گناهيه
اين روزا عشق و عاطفه فقط مال تو قصه هاست
تو اين هجوم بي كسي پروانه بودن اشتباست...

نوشته های پیشین
آذر 1387
خرداد 1387
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
شهریور 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
پیوندها
عاشقان كوي جانان با گدايي خوشترند
انجمن حمایت از بیماران تالاسمی زاهدان
دختــــر چهـــــار فصـــــل
آنچه ماندنیست خواهد ماند... خواهد ماند...
جوک هاي برتر
چرا رفت؟
دلتنگ تو
دختر پسرا
عشق حقیقی
غم میون دو تا چشمون قشنگت لونه کرده...
ماندگار
تفريحي تخصصي و عكس...
رحيم كماندو
خط خطي هاي يه دل ديونه
ای کاش قلب ها در چهره ها بودند!
زمزمه زندگی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM