![]() |
![]() |
|
|
پيرمردی صبح زود از خانهاش خارج شد. در راه پرستاران از او دليل عجلهاش را پرسيدند .
چقدر سخته تو چشمای کسی که تموم عشقتو ازت دزديد و جاش يه زخم هميشگي به قلبت هديه کرد زل بزنی و به جای اينكه لبريز از كينه و نفرت باشی حس کنی که هنوزم . . . . چقدر سخته دلت بخواد سرت رو به ديواری تكيه بدی که يكباره زير آوار غرورش همه ی وجودت له شده ... چقدر سخته تو خيالت ساعت ها باهاش حرف بزنی اما وقتی ديديش... چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خيس کنه اما مجبور باشی بخندی ... چقدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ ديگری ببيني و هزار بار تو خودت بشکنی ، اونوقت آروم زير لب بگی: گل من باغچه ی نو مبارک... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 16:51 توسط یاسمن |
|
|
سکوتم را به باران هديه کردم تمام زندگی را گريه کردم نبودی در فراق شانه هايت به هر خاکی رسيدم تكيه کردم...
به حرمت آن شاخه ی گل سرخ که لای دفتر ترانه هايم خشک شد ! به حرمت قدمهايي که با هم در آن کوچه ی هميشگی زديم ! به حرمت همه ي خاطراتي كه با هم داشتيم! نه... ! تو حتی به التماس هايم هم اعتنا نکردی... ! قصه به پايان رسيد و من همچنان در خيال چشمان سياه تو ام که ساده فريبم داد ! قصه به پايان رسيد و من هنوز بی عشق تو از تمام رويا ها دلگيرم...
همه ی عمر دير مي فهميم..تو لحظه ها و دقيقه های اخر....وقتی عمر همه چيز داره تموم مي شه... مثل وقت هايي که ... زندگی تو لحظه های از دست دادن شيرين ميشه... يه لحظه افتاب تو هوای سرد غنيمت ميشه... خدا تو موقع سختيها تنها پناهت میشه... يه قطره نور توی دريای تاريكي واست همه ی دنيا ميشه... يه عزيز وقتی که از دست رفت برات همه کس ميشه... هيچ کس مطمئن نيست که فردا رومی بينه يا نه. امروز تمام چيزها و ادمهای دور و برت رو خوب ببين زندگی خيلي طولانی نيست... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 0:25 توسط یاسمن |
|
|
من صبورم اما... اين بغض گران صبر نمی داند چيست !!......
و به ياد مي آورم روزي را که با چشماني اشک بار به تو خيره شدم درحاليکه تو به زمين نگاه مي کردي و من نيز به زمين خيره شدم و اشکهايم را که روي زمين ريخت ، تو اشکهايم را ديدي ! به ياد مي آورم زماني را که مادرم مي گفت اگر عاشق کسي شدي به چشمهايش نگاه کن تا تو را هميشه به ياد داشته باشد ! من نيز يک بار فقط يک بار آنچنان به چشمانت خيره شدم ... نمي دانم يادت هست يا نه ؟ باز هم يادم مي آيد روزي را که با هم زير باران راه مي رفتيم و تو از صورت خيس من خنده ات گرفته بود ، همان روز چشمهاي خندان بارانيت را در ذهنم ثبت کردم و همان شد که هرگز نتوانستم تو را فراموش کنم ! وآخرين نگاهت را ! همان روزي که با دستت روي ديوار يک خط راست کشيدي و گفتي اين خط مستقيم تو هستي و بعد در کنار همان خط مستقيم ، خطي کج و معوج کشيدي و گفتي اين خط کج و معوج هم من هستم و زدي زير خنده ! وقتي خنديدي نگاهت ترسي را به وجودم انداخت که آن ترس را با لبخند پوشاندي وقتي که چشمانت تنگ شد! و رسيد روزي که به زمين خيره شده بودي و مرا نگاه نمي کردي ... وقتي اشکهايم را که روي زمين مي ريخت ديدي بلند شدي و به سرعت از من دور شدي ! نگاه آخر را از من دريغ کردي ! دريغ کردي ! به همين سادگي ! سادگي !....
ديشب باز به ياد تو با چشماني باراني خوابيدم... اگر مي دانستم اينقدر ظالمي هرگز دريچه قلب مملو از عشق و محبتم را به رويت نمي گشادم دلم براي لحظه به لحظه با تو بودن تنگ است...
می رسد روزی که فرياد وفا را سر کنی می رسد روزی که نادم باشی از رفتار خود می رسد روزی ... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 23:41 توسط یاسمن |
|
|
قصر نمی خواهم... باغ نمی خواهم... تنها پنجره ای می خواهم... رو به خوشبخت ترين کوچه ی دنيا که گاهی فقط گاهی تو از آن می گذری . . .
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو: او پاک زيست پاکتر از چشمه های نور همچون زلال اشک... وقتی به ياد روی تو می بود می گريست... روزی اگر سراغ من آمد به او بگو: آن لحظه ای که ديده برای هميشه بست آن نام خوب بر لب لرزان او نشست شايد روزی اگر... چه؟ او؟ نه آه... نمي آيد ...
برای رسيدن به تو ... خودم را قسمت کردم... تو را سهم تمام روياهايم کردم... انصاف نبود... تو که ميدانستی با چه اشتياقی خودم را قسمت میکنم پس چرا زودتر از تکه تکه شدنم جوابم نکردی؟؟؟؟ برای خداحافظی خيلی دير بود... خيلی دير ... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم دی 1386ساعت 4:9 توسط یاسمن |
|
|
كارت پستالي قديمي... "دوستت دارم فراموشت نخواهم كرد" جملهاي بيروح و بيحس بود با غباري از فراموشي ايام يادگار لحظهي طوفاني ديدار گرچه از آن جمله ديگر موجهاي عشق او طغيان نميكرد... مانده بودم سخت حيران و پريشان... هيچ راه ديگري باقي نبود... آتشي افروخته در پيش رويم بود.... سايهها لرزان و مبهم رقص ميكردند بر ديوار لحظهاي ترديد... اما نه! كارتپستالي در آتش، باورت ميشد؟.. دوستت دارم فرامو ... باقيش ميسوخت دوستت دارم فرا ... دود و لهيب سرخ آتش بود دوستت دا ... آي آتش صبر كن اين تمام هستي من بود روزي شاهدي بر قطره قطره اشكهايم شاهدي بر عشق پاكم آي آتش... اما بعد... دو ... و ديگر هيچ دود شد هر آنچه بود از خاطراتش...
راه می روم و جسم برگهای خشك را بی هيچ ترحمی خرد می كنم ... و حس می كنم كه هميشه و تا انتهای عالم در وجودمی ... وقتی دلم تنگ می شود به سراغ رز زردت می روم و لمس تنها يادگارت آرامم می كند...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 2:13 توسط یاسمن |
|
|
برای سالها می نویسم... سالها بعد که چشمان تو عاشق می شوند... افسوس که قصه ی مادربزرگ درست بود... همیشه یکی بود و یکی نبود... یکی بود، یکی نبود... وقتی این یکی بود، اون یکی نبود. وقتی اون یکی بود، این یکی نبود. مهم نیست کی بود، کی نبود؛ ولی حیف که هیچوقت این یکی با اون یکی نبود...
خدایا... چه لحظه هایی که در زندگی ترا گم کردم اما تو همیشه کنارم بودی...
چه دقیقه ها که حضورت را فراموش کردم اما تو فراموشم نکردی...
چه ساعت هایی که غرق در شادی و غرور، تو رو که پشت همه موفقیت هام قایم شده بودی از یاد بردم اما تو همیشه به یادم بودی...
وقتی خسته از همه جا و همه کس ناامیدانه به تو پناه آوردم تو پناهم دادی...
وقتی از آدم های دور و برم دلم گرفت ...
و دنیا غم هاش و بهم ارزونی کرد تو به قلبم آرامش دادی... |