تبليغاتX
صدای شکستن خاطره ها...

                                          هــمیشه ســبــز مــی خـشکد

                                          هــمیشه ســـاده مــی بــــازد

                                                                 هــمیشه لـــشـــکر انــــــدوه

                                                                  به قــلـب ســاده مــی تــازد...

کاغذ سفيد تو دستام رو با قدرت فشردم.

مچاله شدنش رو تماشا کردم.

پشيمون شدم. 

بازش کردم.

خيلی سعی کردم تا صافش کنم.

اما کاغذ سفيد مثل روز اولش نشد !!!

داستانی برگرفته از کتاب پائولو کوئليو:

 

250 سال پيش از ميلاد در چين باستان شاهزاده اي تصميم بهازدواج گرفت با مرد خردمندي مشورت کرد و تصميم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختري سزاوار را انتخاب کند .وقتي خدمتکار پير قصر ماجرا را شنيد بشدت غمگين شد چون دختر او مخفيانه عاشق شاهزاده بود ، دخترش گفت او هم به آن مهماني خواهد رفت . مادر گفت : تو شانسي نداري ، نه ثروتمندي و نه خيلي زيبا .
 
دختر جواب داد : مي دانم هرگز مرا انتخاب نمي کند ، اما فرصتي است که دست کم يک بار او را از نزديک ببينم .
 روز موعود فرا رسيد و شاهزاده به دختران گفت : به هر يک از شما دانه اي مي دهم ، کسي که بتواند در عرض 6 ماه زيباترين گل را براي من بياورد ، ملکه آينده چين مي شود .
 دختر پيرزن هم دانه را گرفت و در گلداني کاشت .
 سه ماه گذشت و هيچ گلي سبز نشد ، دختر با باغبانان بسياري صحبت کرد و راه گلکاري را به او آميختند ، اما بي نتيجه بود ، گلي نروييد .
 روز ملاقات فرا رسيد ، دختر با گلدان خالي اش منتظر ماند و ديگر دختران هر کدام گل بسيار زيبايي به رنگها و شکلهاي مختلف در گلدان هاي خود داشتند .
 لحظه موعود فرا رسيد شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسي کرد و در پايان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آينده او خواهد بود .
 همه اعتراض کردند که شاهزاده کسي را انتخاب کرده که در گلدانش هيچ گلي سبز نشده است . شاهزاده توضيح داد : اين دختر تنها کسي است که گلي را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسري امپراتور مي کند : گل صداقت ...
 همه دانه هايي که به شما دادم عقيم بودند ، امکان نداشت گلي از آنها سبز شود...!!   

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 18:9  توسط یاسمن | 

طعم تلخ واقعيت:
بذار يواش شروع کنم. سلام گلم، هم نفسم
آرزوهام راضی شدن، ديگه بهت نميرسم
گفتم چيا گفتی بهم، گفتی که: "آينده داری
دنيا همش عاشقی نيست، خنده داری، گريه داری."
گفتم که گفتی: "من باشم، به لحظه هات نميرسی."
به قول دل، شايد دلت گرو باشه پيش کسی!
خلاصه گفتم که چشات، قصد رسيدن نداره
رؤياها کاله و دسات، خياله چيدن نداره
گفتم که گفتی زندگيت غصّه داره، سفر داره
هم واسه من، هم واسه تو، با هم بودن خطر داره
گفتم تو گفتی: "رؤياها، مال شبای شاعراس
شهامتو کسی داره، که شاعر مسافراس
مسافرا اون آدمان، که با حقيقت ميمونن
تلخياشو خوب ميچشن، غصّه هاشو خوب ميدونن."
گفتم فقط ميخوای واست، يه حس محترم باشم
عاشقيمو قايم کنم، تو طالع تو کم باشم!!
گفتم تو گفتی: "ميتونيم، يادی کنيم از هم ديگه
اما کسی به اون يکی، ليلی و مجنون نميگه."
گفتم تو گفتی: "سهممون، از زندگی جدا جداس
حرف تو رو چشم منه، اما اينام دست خداس!"

هرچی که تو گفته بودی، گفتم به دل بی کم و بيش
حال خودم؟ نه راه پس مونده برام، نه راه پيش
اين حرفای خودت بوده، از من ديوونه تر ديدی؟!
اصلاً نگفتم اينا رو، خودت ديدی يا شنيدی
دلم که حرفاتو شنيد، اوّل که باورش نشد
ولی نه، بهتره بگم، نفهميدش، سرش نشد
يه جوری مات و غم زده، فقط به دورا خيره شد
رنگ از رخش... نه، نپريد، شکست و مرد و تيره شد..
بلور رؤياهام ولی، چکيد مثه خواب تگرگ
آرزوهام از هم پاشيد، رسيد ته کوچه مرگ..
راستش ازم چيزی نموند، به جز همين جسم ظريف
خوب ميدونی چی ميکشه، غريب تو خونه حريف
زيبا بايد تنهائی من، اين نا مه رو سيا کنم
رسم گذشته ها ميگه، بايد به تو نگاه کنم
حرفاتو گفتم به خودت، ببينی راستی تو زدی؟!
اصلاً توی ذات تو هست؟! يه همچی چيزی بلدی؟!
اگر تو بيداری بودی، بشين، ميادش خبرم
اگر نگفتی بنويس، من ميخوام از خواب بپرم
دوست دارم چه توی خواب، چه توی مرگ و بيداری..
فدای يه تار موهات، که تو منو دوست نداری!
مواظب آدما باش، زندگی گرگه زيبا جون
خدای رؤيای منم، هنوز بزرگه زيبا جون...

   مريم حيدر زاده

 

               

 

 

هی فلانی ! زندگی شايد همين باشد...يک فريب ساده و کوچک ٬

آن هم از دست عزيزی که تو دنيا را جز برای او

و جز با او نمی خواهی.....

من گمان ميکنم زندگی بايد همين باشد.....

......

زندگی شايد همين باشد؟

يک فريب ساده و کوچک

آن هم از دست عزيزی که برايت هيچ کس چون او گرامی نيست

بی گمان بايد همين باشد

من که باور کردم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 20:38  توسط یاسمن | 

خسته ام ... خسته .... خسته ي خسته ...
خسته ام از نوشتن از عشق ... از نوشتن از اين همه دروغ ... خسته از اين کلمات کودکانه ... از اين دلخوشي هاي بچه گانه ...
خسته از اين سردرگمي ... خسته از فراموش کردن بودنم ... فراموش کردن هستي ام ... وجودم ...
خسته از بازيهاي بچه گانه ... خسته از کشيدن منحني به شکل قلب و پرتاب تيري بسوي آن ! خسته از دويدن ... براي رسيدن ... براي رسيدن به هيچ !
خسته از شنيدن نجواي ناله هاي عاشقانه عاشقي در کنج تنهايي هايش ... خسته ام از اين اعتياد قلبم به عشق ... از اعتياد چشمانم به اشک ...
خسته از باور دروغي به نام عشق ... خسته از اين قمار ... ازقمار دل ... قماري که آخرش چه برنده باشي و چه بازنده ... بازنده اي بيش نخواهي بود ... قماري که در پايانش بجاي مشتي اسکناس چکشي رد و بدل مي شود که برنده با آن بر دل بازنده مي کوبد ... چکشي که فقط خرد مي کند ... و دست به دست منتقل ميشود ...
خسته از جارو کردن خرده شيشه هاي دل ... خسته از بريده شدن دستم به دست اين خرده شيشه هاي مقدس ... خسته از مرهم گذاشتن بر اين زخم هاي کهنه ...
خسته از شنيدن صداي در ... در دل ... که هر از گاه غريبه اي بر آن مي کوبد ... خسته ام از نوشتن نام اين رهگذران بر ديواره دلم با تيشه عشق ... خسته از پاک کردن نام اين رهگذران پس از رفتنشان از اين سامان ... خسته از کاروانسرا شدن دل ... و به زير سوال رفتن عشق !


خسته ام ... خسته .... خسته ي خسته ...

 

به روي گونه تابيدي و رفتی

مرا با عشق سنجيدي و رفتی

تمام هستي ام نيلوفري بود

تو هستي مرا چيدي و رفتی

كنار اتظارت تا سحر گاه

شبي همپاي پيچك ها نشستم

تو از راه آمدي با ناز و آن وقت

تمناي مرا ديدي و رفتی

شبي از عشق تو با پونه گفتم

دل او هم براي قصه ام سوخت

غم انگيزست توشيداييم را

به چشم خويش فهميدي و رفتی

چه بايد كرد اين هم سرنوشتي ست

ولي دل رابه چشمت هديه كردم

سر راهت كه مي رفتي تو آن را

به يك پروانه بخشيدي و رفتی

صدايت كردم از ژرفاي يك ياس

به لحن آب نمناك باران

نمي دانم شنيدي برنگشتی

و يا اين بار نشنيدي و رفتی

نسيم از جاده هاي دور آمد

نگاهش كردم و چيزي به من گفت

تو هم در انتظار يك بهانه

از اين رفتار رنجيدي و رفتی

عجب درياي غمناكي ست اين عشق

ببين با سرنوشت من چه ها كرد

تو هم اين رنجش خاكستري را

ميان ياد پيچيدي و رفتی

تمام غصه هايم مثل باران

فضاي خاطرم را شستشو داد

و تو به احترام اين تلاطم

فقط يك لحظه باريدي و رفتی

تو را به جان گل سوگند دادم

فقط يك شب نيازم را ببينی

ولي در پاسخ اين خواهش من

تو مثل غنچه خنديدي و رفتی

دلم گلدان شب بو هاي رويا ست

پر است از اطلسي هاي نگاهت

تو مثل يك گل سرخ وفادار

كنار خانه روييدي و رفتی

تمام بغض هايم مثل يك رنج

شكست و قصه ام در كوچه پيچيد

ولي تو از صداي اين شكستن

به جاي غصه ترسيدي و رفتی

غروب كوچه هاي بي قراری

حضور روشني را از تو مي خواست

تو يك آن آمدي اين روشني را

بروي كوچه پاشيدي و رفتي

كنار من نشستي تا سپيده

ولي چشمان تو جاي دگر بود

نمي دانم چه مي گويند گل ها

خدا مي داند و نيلوفر و عشق

به من گفتند گل ها تا هميشه

تو از اين شهر كوچيدي و رفتی

جنون در امتداد كوچه عشق

مرا تا آسمان با خودش برد

و تو در آخرين بن بست اين راه

مرا ديوانه ناميدي و رفتی

شبي گفتي نداري دوست، من را

نمي داني كه من آن شب چه كردم

خوشا بر حال آن چشمي كه آن را

به زيبايي پسنديدي و رفتی

هواي آسمان ديده ابريست

پر از تنهايي نمناك هجرت

تو تا بيراهه هاي بي قراری

دل من را كشانيدي و رفتی

پريشان كردي و شيدا نمودی

تمام جاده هاي شعر من را

رها كردي شكستي خرد گشتم

تو پايان مرا ديدي و رفتي...

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 1:25  توسط یاسمن | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
اين روزا عشق آدما مثل عروسك بازيه
آخر قصه ها همش حرف خداحافظيه
ديگه كسي تو كوچه ها شعرو غزل نمي خونه
نگاه هيچكي تا ابد به قاب در نمي مونه
اين روزا رسم آدما رفتن و برنگشتنه
ساده ترين كار همه از همديگه گذشتنه
اين روزا كار عاشقا گريه و چشم به راهيه
جرم و گناه همشون گناه بي گناهيه
اين روزا عشق و عاطفه فقط مال تو قصه هاست
تو اين هجوم بي كسي پروانه بودن اشتباست...

نوشته های پیشین
آذر 1387
خرداد 1387
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
شهریور 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
پیوندها
عاشقان كوي جانان با گدايي خوشترند
انجمن حمایت از بیماران تالاسمی زاهدان
دختــــر چهـــــار فصـــــل
آنچه ماندنیست خواهد ماند... خواهد ماند...
جوک هاي برتر
چرا رفت؟
دلتنگ تو
دختر پسرا
عشق حقیقی
غم میون دو تا چشمون قشنگت لونه کرده...
ماندگار
تفريحي تخصصي و عكس...
رحيم كماندو
خط خطي هاي يه دل ديونه
ای کاش قلب ها در چهره ها بودند!
زمزمه زندگی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM