![]() |
![]() |
|
|
هــمیشه ســبــز مــی خـشکد هــمیشه ســـاده مــی بــــازد هــمیشه لـــشـــکر انــــــدوه به قــلـب ســاده مــی تــازد...
کاغذ سفيد تو دستام رو با قدرت فشردم. مچاله شدنش رو تماشا کردم. پشيمون شدم. بازش کردم. خيلی سعی کردم تا صافش کنم. اما کاغذ سفيد مثل روز اولش نشد !!!
داستانی برگرفته از کتاب پائولو کوئليو:
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 18:9 توسط یاسمن |
|
|
طعم تلخ واقعيت:
هی فلانی ! زندگی شايد همين باشد...يک فريب ساده و کوچک ٬ آن هم از دست عزيزی که تو دنيا را جز برای او و جز با او نمی خواهی..... من گمان ميکنم زندگی بايد همين باشد..... ...... زندگی شايد همين باشد؟ يک فريب ساده و کوچک آن هم از دست عزيزی که برايت هيچ کس چون او گرامی نيست بی گمان بايد همين باشد من که باور کردم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 20:38 توسط یاسمن |
|
|
خسته ام ... خسته .... خسته ي خسته ...
به روي گونه تابيدي و رفتی مرا با عشق سنجيدي و رفتی تمام هستي ام نيلوفري بود تو هستي مرا چيدي و رفتی كنار اتظارت تا سحر گاه شبي همپاي پيچك ها نشستم تو از راه آمدي با ناز و آن وقت تمناي مرا ديدي و رفتی شبي از عشق تو با پونه گفتم دل او هم براي قصه ام سوخت غم انگيزست توشيداييم را به چشم خويش فهميدي و رفتی چه بايد كرد اين هم سرنوشتي ست ولي دل رابه چشمت هديه كردم سر راهت كه مي رفتي تو آن را به يك پروانه بخشيدي و رفتی صدايت كردم از ژرفاي يك ياس به لحن آب نمناك باران نمي دانم شنيدي برنگشتی و يا اين بار نشنيدي و رفتی نسيم از جاده هاي دور آمد نگاهش كردم و چيزي به من گفت تو هم در انتظار يك بهانه از اين رفتار رنجيدي و رفتی عجب درياي غمناكي ست اين عشق ببين با سرنوشت من چه ها كرد تو هم اين رنجش خاكستري را ميان ياد پيچيدي و رفتی تمام غصه هايم مثل باران فضاي خاطرم را شستشو داد و تو به احترام اين تلاطم فقط يك لحظه باريدي و رفتی تو را به جان گل سوگند دادم فقط يك شب نيازم را ببينی ولي در پاسخ اين خواهش من تو مثل غنچه خنديدي و رفتی دلم گلدان شب بو هاي رويا ست پر است از اطلسي هاي نگاهت تو مثل يك گل سرخ وفادار كنار خانه روييدي و رفتی تمام بغض هايم مثل يك رنج شكست و قصه ام در كوچه پيچيد ولي تو از صداي اين شكستن به جاي غصه ترسيدي و رفتی غروب كوچه هاي بي قراری حضور روشني را از تو مي خواست تو يك آن آمدي اين روشني را بروي كوچه پاشيدي و رفتي كنار من نشستي تا سپيده ولي چشمان تو جاي دگر بود نمي دانم چه مي گويند گل ها خدا مي داند و نيلوفر و عشق به من گفتند گل ها تا هميشه تو از اين شهر كوچيدي و رفتی جنون در امتداد كوچه عشق مرا تا آسمان با خودش برد و تو در آخرين بن بست اين راه مرا ديوانه ناميدي و رفتی شبي گفتي نداري دوست، من را نمي داني كه من آن شب چه كردم خوشا بر حال آن چشمي كه آن را به زيبايي پسنديدي و رفتی هواي آسمان ديده ابريست پر از تنهايي نمناك هجرت تو تا بيراهه هاي بي قراری دل من را كشانيدي و رفتی پريشان كردي و شيدا نمودی تمام جاده هاي شعر من را رها كردي شكستي خرد گشتم تو پايان مرا ديدي و رفتي... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 1:25 توسط یاسمن |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
اين روزا عشق آدما مثل عروسك بازيه
آخر قصه ها همش حرف خداحافظيه ديگه كسي تو كوچه ها شعرو غزل نمي خونه نگاه هيچكي تا ابد به قاب در نمي مونه اين روزا رسم آدما رفتن و برنگشتنه ساده ترين كار همه از همديگه گذشتنه اين روزا كار عاشقا گريه و چشم به راهيه جرم و گناه همشون گناه بي گناهيه اين روزا عشق و عاطفه فقط مال تو قصه هاست تو اين هجوم بي كسي پروانه بودن اشتباست... |
|
RSS
|