![]() |
![]() |
|
|
دوخط موازی را دنبال می کنم...باز هم به هم نمی رسند... تکرار روزها چقدر سخت است.خسته ام؛ خسته تر از هميشه... از نگاههای تکراری، از صداهای هميشگی، از عبور انسانهايی که به سمت هيچ می غلتند، از هستی هايی که مدام نيست می شوند، و آسمانی که ديگر زيبا نيست... و از خودم...
وقتی که گريه ام ميگيره دلم ميگه مبارکه قدر اشکهاتو بدون هنوز چشات بي کلکه
اما به کي بگم خدا من تو خودم زندوني ام مي خوام تلافي نکنم حرمت دل رو ميشکنن دارن به جرم ساد گيم چوب حراجم مي زنن
قحطي عشق عاشقاست قلب هاي سنگي مي خرن...
فك كنم سال اول راهنمايی بود که براي اولين بار با مفاهيم جبري آشنا میشديم. x نمايانگر يك عدد بود. .x=1مثلا اون زمان هر وقت مي خواستيم يك نفر رو توصيف كنيم، صفتها مطلق بودن . يه نفر يا خوب بود يا بد. دوست بود يا دشمن.بعدش ياد گرفتيم كه xمیتونه يه متغير باشه.xديگه ثابت نبود. گاهي يك میشد و گاهي صفر. هم میتونست مثبت باشه و هم منفی. آدمها هم مفهومشون پيچيدهتر شده بود. اونا هم میتونستن گاهی خوب باشن، گاهی بد. بعضي وقتا دوست میشدن و يه وقتايی دشمن. .بزرگتر شديم بهمون ياد دادن x مي تونه نشون دهنده معكوس يه تابع باشه (x=f-1(y)). بعد از اون آدما برامون شدن مثل يه تابع. هر نفر تابعی بود از زمان و شرايط. يه آدم با توجه به شرايط میتونست بد باشه يا خوب. دوستیها يا دشمنیها تابعی از زمان شده بودن.گذشت و گذشت. توی درس آمار و احتمال خونديم كه يك متغير تصادفي رو با x نشون ميدن. يه متغير تصادفي با احتمالp. بعد از اون آدما رو هم ريختيم توي قالب متغيرهای تصادفی. همراه هر آدمي يك عدم قطعيت هم وجود داشت. يه آدم به احتمالp خوب بود و به احتمال يک منهای p بد.بعدها فرآيند تصادفي (Random Process) يه مفهوم جديد شد برایx . متغيرهای تصادفی در حوزه زمان. بعد از اون ياد گرفتیم آدما رو به پيچيدگی يه فرآيند تصادفی كه با زمان عوض ميشن ببينیم. پيچيده و غيرقابل پيشبينی.
درست مثل تقويمی که تموم ميشه سر بهـار ميندازمت يه گوشه و ديگه ميزارمت کنـار
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم دی 1384ساعت 15:28 توسط یاسمن |
|
|
عادت نمی کنم نَديدنت را. . . نداشتنت را... . . .
باز هم قصه تکرار شد از همان جا که يافتمت , از همان جا که حکايت اغاز شد و من جايی ديگر نيافتم.... از همان جا که ديوارها فرو ريخت و ان سوی ديوار را ديدم.از همان جا که بنجره ای نبود تا باز شود چرا که ديواری نبود تا ريخته شود...دنيا ديوار نداشت و چه خوشبخت بود و ای کاش هيچ وقت ديواری ساخته نمی شد....زمان گذشت و قاعده ديگر شد , عشق ديوار نمی سازد ولی عقل ديوار ساخت ,حقيقت ديوار ساخت و از ان روز من اين سوی ديوار ماندم و تو ان سويش...ديوار را دوست می داشتم و از روزی می تر سيدم که ديوار ترک بر دارد گر چه باور داشتم که فرو نمی ريزد...و امروز ديوار ترک بر داشته و من ديگر از هيچ چيز نمی هراسم , ترکی که با ديدنش تنها اشک می ريزم... اشک می ريزم نه به خاطر رويايی که مرا ويران می سازد تا شايد تو را دوباره بسازد...نه به خاطر راههای بزرگ زندگی ام که ديگر با تو يکی نيست...نه به خاطر شاهراهی که ديگر مرا به تو نمی رساند...نه به خاطر فردايی که مرا از تو جدا خواهد کرد...نه به خاطر انسانی که فردا کنارت خواهد بود...نه به خاطر روزی که ديگر نباشی...نه به خاطر ديروزی که با تو نبودم و فردايی که با تو نخواهم بود...فقط تنها به خاطر ديواری که در برابرم هست تا تو را نداشته باشم!... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم دی 1384ساعت 6:50 توسط یاسمن |
|
|
سه، دو، يک قدم تا .... تحملت تمام می شود ، ديوارها نزديک تر ، هوا کمتر...وقتی می فهمی که دل بسته ای به هيچ به پوچ ... رويايی شکل نگرفته همه زندگی ات را نابود کرده است ...حالا ديگر اشکهايت هم باری از دلت بر نمی دارد...دردهايت مسخره می شود برای همه... اين روزها عجيب دلم ميگیرد ....عجيب دلم تنگ ميشود ...
به ما دروغ مي گفتند : |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم دی 1384ساعت 3:0 توسط یاسمن |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
اين روزا عشق آدما مثل عروسك بازيه
آخر قصه ها همش حرف خداحافظيه ديگه كسي تو كوچه ها شعرو غزل نمي خونه نگاه هيچكي تا ابد به قاب در نمي مونه اين روزا رسم آدما رفتن و برنگشتنه ساده ترين كار همه از همديگه گذشتنه اين روزا كار عاشقا گريه و چشم به راهيه جرم و گناه همشون گناه بي گناهيه اين روزا عشق و عاطفه فقط مال تو قصه هاست تو اين هجوم بي كسي پروانه بودن اشتباست... |
|
RSS
|