![]() |
![]() |
|
|
پلكهايم را بستم...طعم اولين نگاهت هنوز آنجا بود...
خوش به حال آسمون كه هر وقت دلش بگيره بي بهونه مي باره... به كسي توجه نمي كنه، از كسي خجالت نمي كشه، مي باره و مي باره و... اينقدر مي باره تا آبي شه،آفتابي شه..!! کاش... کاش مي شد مثل آسمون بود... كاش مي شد وقتي دلت گرفت، اونقدر بباري تا بالاخره آفتابي شي؛ بعدش هم انگار نه انگار كه بارشی بوده؛انگار نه انگار كه غمي بوده؛ همه چيز فراموشت بشه... !! كاش مي شد...
تقصیر تو نبود که هرازگاهی کنار برگ های کتابم بنشینی و
***** بچه بودم تو نبودي شبا زود خوابم مي برد
فکر و خيالم پريشون نبود
بچه بودم خبر از خواهش و التماس نبود
بچه بودم اگه مثل حالا مجنون مي شدم |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 3:22 توسط یاسمن |
|
|
و در آخر خدا حافظ............
آخرین بارها اغلب خیلی سختند ... آخرین باری که قراره ببینیش ، آخرین باری که قراره بری جایی که توش درس خوندی ، آخرین کلاس ، آخرین باری که قراره از خدا اونو بخوای ، آخرین بار که عاشق شدی ، آخرین بار که قراره غرورتو بشکنی و ....
دوستای خوبم از اینکه تو این مدت بهم سر میزدین ممنونم...این وبلاگو نمیبندمش چون میدونم بازم میام
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم بهمن 1384ساعت 2:19 توسط یاسمن |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
اين روزا عشق آدما مثل عروسك بازيه
آخر قصه ها همش حرف خداحافظيه ديگه كسي تو كوچه ها شعرو غزل نمي خونه نگاه هيچكي تا ابد به قاب در نمي مونه اين روزا رسم آدما رفتن و برنگشتنه ساده ترين كار همه از همديگه گذشتنه اين روزا كار عاشقا گريه و چشم به راهيه جرم و گناه همشون گناه بي گناهيه اين روزا عشق و عاطفه فقط مال تو قصه هاست تو اين هجوم بي كسي پروانه بودن اشتباست... |
|
RSS
|