![]() |
![]() |
|
|
هیچ بارانی قادر نخواهد بود تو را از کوچه اندیشههایم بشوید...
ببين در را با چنان شدتي به هم زدي كه ديگر هرگز باز نخواهد شد... اين پژواك مبهمي كه در جانت مي پيچد ، صداي به هم خوردن همه ي در هاست در روزهايي كه رفته اند و گم شده اند... طنين آنهاست در حفره ي خالي دلت ..! در بسته است... همه رفته اند... ببين چه باد سردي مي وزد...
دیشب ، پیرمرد داستان کبوتر هایی را گفت که هیچوقت برایش پیغامی نیاوردند... دیشب، پیرمرد شعری را خواند که یادم نماند اما قافیه اش "نرسیدن" بود... دیشب ، پیرمرد تعریف کرد که چرا وقتی امید مرد ، فال حافظ گرفتن خنده دار می شود... دیشب ، پیرمرد گفت که چرا هیچ وقت دیوان حافظ را از سر طاقچه برنداشت... دیشب ، پیرمرد گریه کرد...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 12:51 توسط یاسمن |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
اين روزا عشق آدما مثل عروسك بازيه
آخر قصه ها همش حرف خداحافظيه ديگه كسي تو كوچه ها شعرو غزل نمي خونه نگاه هيچكي تا ابد به قاب در نمي مونه اين روزا رسم آدما رفتن و برنگشتنه ساده ترين كار همه از همديگه گذشتنه اين روزا كار عاشقا گريه و چشم به راهيه جرم و گناه همشون گناه بي گناهيه اين روزا عشق و عاطفه فقط مال تو قصه هاست تو اين هجوم بي كسي پروانه بودن اشتباست... |
|
RSS
|