![]() |
![]() |
|
|
پيرمردی صبح زود از خانهاش خارج شد. در راه پرستاران از او دليل عجلهاش را پرسيدند .
چقدر سخته تو چشمای کسی که تموم عشقتو ازت دزديد و جاش يه زخم هميشگي به قلبت هديه کرد زل بزنی و به جای اينكه لبريز از كينه و نفرت باشی حس کنی که هنوزم . . . . چقدر سخته دلت بخواد سرت رو به ديواری تكيه بدی که يكباره زير آوار غرورش همه ی وجودت له شده ... چقدر سخته تو خيالت ساعت ها باهاش حرف بزنی اما وقتی ديديش... چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خيس کنه اما مجبور باشی بخندی ... چقدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ ديگری ببيني و هزار بار تو خودت بشکنی ، اونوقت آروم زير لب بگی: گل من باغچه ی نو مبارک... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 16:51 توسط یاسمن |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
اين روزا عشق آدما مثل عروسك بازيه
آخر قصه ها همش حرف خداحافظيه ديگه كسي تو كوچه ها شعرو غزل نمي خونه نگاه هيچكي تا ابد به قاب در نمي مونه اين روزا رسم آدما رفتن و برنگشتنه ساده ترين كار همه از همديگه گذشتنه اين روزا كار عاشقا گريه و چشم به راهيه جرم و گناه همشون گناه بي گناهيه اين روزا عشق و عاطفه فقط مال تو قصه هاست تو اين هجوم بي كسي پروانه بودن اشتباست... |
|
RSS
|